محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3944

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« خلافت كردند « پس از پدر و جدت ، برادرت سومى بود « و نور شاهى چهارمين در پيشانى تو است » مفضل بن مهلب گويد : يك روز جمعه در دابق پيش سليمان رفتم ، جامه اى خواست و به تن كرد و آن را نپسنديد ، جامهء ديگر خواست ، جامهء سبز شوشى كه يزيد بن مهلب فرستاده بود ، آن را به تن كرد و عمامه نهاد و گفت : « اى پسر مهلب ، اين را مىپسندى ؟ » گفتم : « آرى » گويد : پس او بازوهاى خويش را نمايان كرد و گفت : « من شاه جوانم » آنگاه نماز جمعه كرد ، پس از آن ديگر به نماز جمعه نيامد ، وصيت خويش را نوشت و ابو نعيم مهردار را پيش خواند كه آن را به مهر كرد . على به نقل از بعضى مطلعان گويد : روزى سليمان حلهء سبزى به تن كرد و عمامهء سبزى به سر نهاد و در آيينه نگريست و گفت : « من شاه جوانم » و پس از آن يك هفته بيشتر زنده نبود . سحيم بن حفص گويد : روزى يكى از كنيزان سليمان به دو نگريست سليمان گفت : « چه مىبينى ؟ » و او شعرى خواند به اين مضمون : « خوب چيزى هستى اگر ماندنى بود « اما انسان را بقا نيست « چندان كه دانم « هيچيك از عيبها كه در كسان هست « در تو نيست « جز اينكه فانى هستى » و سليمان عمامهء خويش را تكان داد .